، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

مبیناجان

من و پرهام

1390/2/19 13:59
نویسنده : مامانی
210 بازدید
اشتراک گذاری

سلام

ببخشید که چند روزی نبودم آخه یک کوچولو سرما خودم .

جمعه مامان جون و نسرین خاله و پرهام اومده بودن خونه ما. پرهام و من یک کم شلوغی کردیم آخه همش بهونه می گرفتیم و هی گریه می کردیم . آخه من که سرما خورده بودم و حوصله نداشتم .

پرهام هم که همش من بهش گیر می دادم وهرچی دستش برمی داشت ازش می گرفتم ، اون هم تا من و می دید فرار می کرد و قایم میشد و شروع می کرد به گریه کردن. تا عصر هردومون اصلاً نخوابیدیم.

عصر بعد از رفتن نسرین خاله اینا ، بایایی و مامانی و من و مامان جون و آنا پنج تایی باهم رفتیم ائل گلی ، خیلی بهمون خوش گذشت، من هم حسابی بدو بدو کردم و بابایی هم هی دنبالم می دوید .

راستی بابایی یک بادکنک خوشگل رنگ و بارنگ هم واسم خرید .

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

محمد
27 اردیبهشت 90 11:26
سلام مبينا خانم به ما هم سري بزنيد. ثواب داره


سلام
ان شاءالله كه باباتون موفق بشه آقا محمد.ماهم از صميم قلب دعا مي كنيم.


niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مبیناجان می باشد