، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

مبیناجان

صداقت

1390/3/8 12:35
نویسنده : مامانی
206 بازدید
اشتراک گذاری

يك روز ماماني دندونش خيلي درد گرفت طوري كه از درد گريه مي‌كرد واسعه همين من و گذاشتن پيش خاله جون و با بابايي رفتن دندونپزشك ، از اون روز تا حالا هر روز كه از مهد كودك برمي‌گرديم بعد از خوردن ناهار يك هو ماماني يكي ، دو ساعتي جيم مي‌شه (مي ره اتاق خواب لالا مي كنه ) و بابايي و آنا مي گن ماماني رفته پيش آقاي دكتر تا آمپول بزنه تا ماماني دندوش خوب بشه .

آخه باباجون با من صادق باشين ، من ديگه بزرگ شدم مي‌فهم چي به چيه ، فقط به روي خودم نمي‌يارم تا ضايع نشين.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)

niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مبیناجان می باشد