، تا این لحظه: 17 سال و 4 ماه و 11 روز سن داره

مبیناجان

روز مادر

                            ميگن امروز روز مادره ، همه بچه ها تو اين روز واسعه مامان هاشون كادو مي خرن. من خيلي از مامانم خجالت مي‌كشم آخه من هيچ كار و درآمدي ندارم تا واسعه مامانم كادو بخرم .ولي مامايم به من مي گه تو بهترين كادوي روز مادر براي من هستي .انشاءا... بزرگ كه شدم جبران مي كنم. ماماني روزت مبارك ...
3 خرداد 1390

اولين لاك

ديروز يكشنبه 1 خرداد خانم معلم (فريده) تو مهد كودك براي اولين بار يك لاك قرمز خوشكل به ناخن هام زد. بعد از برگشتن از مهد چون خيلي لالا داشتم واسعه خاطر همين حسابي بهانه گيري كردم و بعد از كلي گريه و زاري خوابيدم. عصر هم بعد از بيدار شدن از خواب با بابايي و ماماني رفتيم پارك پليس ، اونجا بابايي يك شكلات چوبي خوشمزه هم برام خريد ، خلاصه تو پارك حسابي بازي كردم و يك كوچولو سوار سرسره شدم آخه از سرسره مي ترسيدم اولش بابايي من و مي ذاشت اون بالا و از دستم مي گرفت و من سر مي خوردم بعداً ياد گرفتم خودم از پله ها برم بالا و سر بخورم البته با كمك بابايي، بعد از يك كوچولو سر خوردن وايسادم كنار سرسره و همش ني ني ها رو تماشاكردم ، راستي يادم رفته...
2 خرداد 1390

اولين شهربازي

ديروز براي اولين بار با بابايي و ماماماني رفتيم شهربازي . تو شهر بازي يك جايي بود كه پر توپهاي كوچيك بود كه ني ني ها مي پريدن توش و با توپها بازي مي كردن ماماني هم من و به زور برد اونجا و گذاشت تو توپها. بیچاره مامانی واسعه خودش حسابي ذوق كرده بود، ولي من خيلي ترسيده بودم براي همين گريه كردم . واسعه همين  ماماني من و برداشت و نشستم بيرون و از اونجا ني ني ها رو تماشا كردم. بعد از استخر توپ رفتيم باغ وحش پرندگان و حيوانات، خيلي جالب بود آخه اولين باري بود كه من حيوونا (ميمون - شير - گرگ - سگ - جغد - طاووس - خرس - لك لك - پليكان - مرغ عشق - و ... )  رو از نزديك مي ديدم . بعد از باغ وحش هم حسابي تو چمن ها بدو بدو كرد...
31 ارديبهشت 1390

عاشقانه هاي مادر و پدر

  عزیزترینم دخترکم با تو هستم گلم با خود خودت مبينا جان نمی دانم اگر نبودی تا به حال چه می کردم دخترم وقتی می بینم چطور در آغوشم پنهان می شوی و من را مامن خود می دانی از ته دل به خود می بالم و به این می اندیشم که تو من را برای همیشه از آن خود می دانی ومن برای همیشه در گوشه ای از وجودت خواهم بود تا ابد ..... همیشه در ذهنم دختری را می پرورانم که از زندگی ای که دارد راضی و به آنچه دارد قانع باشد و زیاده خواهی نداشته باشد و به آنچه پدر و مادرش در اختیارش می گذارند قانع باشد حد و حدود خودش را بداند و پا را فراتر نگذارد نمی دانم که تو در آینده این چنین خواهی بود یا نه ......... در هر صورت تو گل ناز منی و من تو را همیشه دوستت ...
27 ارديبهشت 1390

من و پرهام

سلام ببخشید که چند روزی نبودم آخه یک کوچولو سرما خودم . جمعه مامان جون و نسرین خاله و پرهام اومده بودن خونه ما. پرهام و من یک کم شلوغی کردیم آخه همش بهونه می گرفتیم و هی گریه می کردیم . آخه من که سرما خورده بودم و حوصله نداشتم . پرهام هم که همش من بهش گیر می دادم وهرچی دستش برمی داشت ازش می گرفتم ، اون هم تا من و می دید فرار می کرد و قایم میشد و شروع می کرد به گریه کردن. تا عصر هردومون اصلاً نخوابیدیم. عصر بعد از رفتن نسرین خاله اینا ، بایایی و مامانی و من و مامان جون و آنا پنج تایی باهم رفتیم ائل گلی ، خیلی بهمون خوش گذشت، من هم حسابی بدو بدو کردم و بابایی هم هی دنبالم می دوید . راستی بابایی یک بادکنک خوشگل رنگ...
19 ارديبهشت 1390

يك توپ دارم قل قلييه

سلام دیروز چهارشنبه با مامانی و بابایی رفتیم خونه خاله جون خیلی بهم خوش گذشت ، آخه خاله جون و دختر خاله هام (صبورا وسمیرا) خیلی من و لوس می کنن و هر کاری بخوام برام می کنند . راستی توراه بابایی برام یک توپ قرمز خوشگل هم خرید . مرسی بابایی. خاله جون، صبورا ، سمیرا دوستون دارم یک عالمممممممه.
15 ارديبهشت 1390

نوروز ١٣٩٠

سلام من مبینا دختر شیطون و بلا ٢١ ماه و ١٥ روزه هستم . من خیلی دختر بلایی هستم آخه موقع لباس پوشیدن خیلی شیطونی می کنم ، امروزم روز اول عیده و می خواهیم بریم خونه ماماجون عید دیدنی و من طبق معمول شیطونیم گل کرده و هی ژست می گیرم و به بابایی می گم ازم عکس  بگیر     ...
12 ارديبهشت 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به مبیناجان می باشد